ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

378

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

نيامد ، ابو جعفر به آن كودك گفت : عزيزم نزديك بيا ، او ابو عبد الله فقيه مردم حجاز است ، پس از آن ابو جعفر به من نگاه كرد و گفت : يا ابو عبد الله ، آيا مىدانى چرا كودك پيش نيامد و برگشت ؟ گفتم : خير . ابو جعفر گفت : زيرا او دوست ندارد كسى نزديك من باشد ، وقتى كه ديد تو در كنار من هستى ، عقب رفت و جلو نيامد . مالك گويد ، ابو جعفر يك هزار دينار طلا و يك دست لباس گرانقدر به من داد ، پس از آن اجازه خواستم و برخاستم و بيرون رفتم . سخنان ابو جعفر به عبد العزيز بن ابو رواد وقتى ابو جعفر براى به جاى آوردن طواف وارد مسجد الحرام شد ، عبد العزيز ابو رواد را هنگام طواف ديد . ابو جعفر دست عبد العزيز را گرفت و گفت : آيا مرا مىشناسى ؟ عبد العزيز گفت : خير ، ولى تو همچون ستمكاران دست مردمان را مىگيرى . ابو جعفر گفت : من ابو جعفر ، امير المؤمنين هستم ، هر چه مىخواهى ، بخواه تا به تو بدهم . عبد العزيز گفت : تو را به خداى اين خانه سوگند مىدهم ، به دنبال من مفرست مگر اين كه خود از روى رضايت نزد تو آيم . ابو جعفر گفت : قبول دارم . ابو جعفر شانه به شانه عبد العزيز طواف مىكرد ، عبد العزيز پير مردى ضعيف و ناتوان بود ، و از اين كه ابو جعفر خودش را به وى نزديك مىكرد ، ناراحت و دلگير بود ، و از همسخن شدن با ابو جعفر خشنود نبود . عبد العزيز گفت : تو را به حرمت اين خانه سوگند مىدهم از من دور شو ، ابو جعفر نيز دور شد و راه او را باز گذاشت . گويند ، عبد العزيز از روى خشيت و خوف الهى ، به مدت چهل سال سرش را براى خواستن چيزى از خداوند به سوى آسمان بلند نكرد . رفتن مهدى به مدينه وقتى مالك كار نوشتن كتاب‌هايش را در دست گرفت ، مهدى بن ابو جعفر نزد وى رفت و از آنچه ابو جعفر در خصوص نوشتن فتاوىاش به وى گفته بود پرسش كرد ، مالك نيز با تمام